ابزار نمايش رتبه گوگل يا پيج رنک , . , .
راه شب تو را می خواند
تیم پاپولی-دانلود آهنگ و فیلم و نرم افزار و مطالب مفید
 
 

راه شب تو را می خواند

 

سلامٌ عَلَیكم بِما صَبَرتُم فَنِعم عُقبَی الدَّار

سلامٌ هِيَ حَتَّـــــــى مَطْلَعِ الْفَجْــــــرِ

سَلمٌ عَلَى نُوحٍ فِـــــــي الْعَالَمِينَ

سَلمٌ عَلَــى مُوسَى وَهَارُونَ

سلامٌ قولاً من ربّ رحيم

سلامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ

سَلامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ



سکوت ، آغاز رفتنم شد تا آرزوی همراهیت را جانماز صبرم کنم ...

با تو همراه شدن در پیچ های انتظار ، مروارید های درخشنده ی حضورم را در این نبودن های بی شکیب فریاد می زند ...

ساعت در این لحظه ثانیه شمارش را کوک می کند تا آمدنت تکراری نباشد در این 4 تایی های پر تکرار ...

نمی دانم برای آمدنت چه حالی داشته باشم ؟! ؟!

دل نجوای سکوت را می نوازد .. نواختنش چه کرده با دل آسمان ، که بیدارٍ بیدارش نگاه داشته .. امشب آسمان مشکی پوش سابق نیست ، عاشق است ...

چشمک هایش را نظاره کنی ، فوران عشق بازیش را حس میکنی که چه خالصانه بیداد می کند حس بودن خود را ...

آرایش بی نظیرش را تماشا کن ! ...

بیچاره معلوم نیست برای این آرایش منظم چقدر با طبیعتش کلنجار رفته تا اینگونه >> مهیای تو باشد ... !

اما ... دریغ از یک نگاه تو !

حتی نمیتوان تصور کرد انتظار او را .. تنهایی او را .. خلوت او را ...

حتی نمی توان وصف کرد حس و حالش را با این همه فراموشی ..........

لحظه ای با من باش .. تا تمام شوم در میان انبوه حضور بی نظیر تو ..

تا جادوگر رویایت شوم ..

تماااااام شوم در تو .. پیدا شوم از تو ....

بیهوده بهانه کنم تو را تا بی بهانه همه ی نگاهت شوم ..

صدایت آنقدر پر از نازست که به سر کوچه ی بی انتهای ما هم نمیرسد ..

صدا کن مرا .. صدای تو ته مانده ی همه ی تپش های آمدنت است ..

بیاااااااا .. بیااا تا صدایمان فوران همه ی آغوش های بی صدای "1389 بار تکرار" شود ..

صدایم را بر ابرهای ناآرام امشب نقش و نگار می کنم ، به زبان نگاه تو ... تمام آسمان را امشب نگاه تو می کنم ...

انتظار تو .. یکسال دیگر ، شکسته ترم کرد ..

اما اینبار جشن آمدنت را آنقدر پر شور می کنم تا دلتنگیم برای همیشه فراموش شود :)

دلتنگ تو "اول فروردین 1390"


          نظرات 48 | 7:24 AM یکشنبه، 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: رضا | موضوع: ادبي

وسعت نام تو ؛ فواره های منفجر شده ی ایفل نمایست که پیزا سر تعظیمش را ثابت لحظه هایت می کند ...

غوغای ستارگان که به اوج می رسد ؛ روح را بازیچه ی خود می کند ...

دلم برای سطح نگاه ها می سوزد .. بلدوزری می شود برای خود هنگام نگاه کردن :)

سطح نگاه که با وسعت روزنه ای از درخشش تو آذین بسته شود .. دیدن دارد آن لحظه نگاه صورتک هااااااااااااااااااااااااااااااا ... :)

یادبوووووودی باید برای اندیشه هامان گرفت ... چه فایده وقتی عنکبوت غرور ؛ تار هایش را تنیده می کند بر افکارمااااااان با کوله پشتی ای از ادعاهای ۱۰ ریشتری ...

می لرزد تن زمین گاهی با این تار های تنیده .... !

آرزوهای حک شده در ذهن کالبد ؛ وسعتش کودتای نرمیست که از دروووووون کالبد را به دنباااااااال خود تا اوج رسیدن هااااااااا می کشااااااند ...

بیچاره رووووووووووووووح ...

یک آرزویش را که بر آورده کنی ؛ از بس عقده ای شده ؛ بلافاصله از احساس آبستن می شود .. نگاهش متفاوت شده ؛ رووووووووح غربت زده شده در اینجااااااااااااا ...

پروازش را کاش به مدت یک شب جشن بگیریم ؛ فارغ التحصیلیش به کنااااااااااااار !!!

مدت هاست که در خود گم شده ام .. مدام و هر مدام وابسته تر از قبل کالبد را راضی می کنم با چسبش ... ! اما دیگر *لاجرم باید زیست ...* اجباری در آن نیست .. قرار گرفتن در نظم او شایستگی می خواهد .. نازش را باید کشیدددددد ...

خوب باید زیست در این انبوه تعدد ...

بزرگ باید بود تا دچار شد .. دچار هم که عاشقی را می طلبد ...

عاشقی >>>> انتظار .. انتظار >>>>>>>> سکوت .....................

راستی ...

بازدمت را آرزووووووووووووووست ...


1


پ.ن 1 : غیرتت را عشق است ...

           محکم بکوب بر زمین تا صدای آسمان روح های زمینی را بیدار کند ... !

           بزن باروووون .. بزن خیسم کن .. آبم کن .. ترم کن .......

پ.ن 2 : نگاهت را کج کن و برو ...

            قرن نگاه های نفوذی تمام شده ...

            دلت را رو کن تا شرمسار نگاهم شوی !!!


          نظرات 88 | 12:49 AM سه شنبه، 27 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: رضا | موضوع: عمومی

دلتنگ توام ...

عجیب دلتنگ توام ...

چند روزی از آخرین در گوشیت می گذرد ...

نگاهم تشنه ی توست .. تشنه ی دیدن نگاه تو ...

حسودیم می شود وقتی حس می کنم که فقط 2 چشمه ی نور در وجودم برای دیدنت است ...

در حالی که تو سرشار از چشمه ی نوری و سرشار از نگاه های بی وقفه ...

چه فکر کرده ای ؟! .. نه .. :)

نگاهت پدیده ی شاندیز نیست که با پیامک شعبه اش را انتخاب کنند !نگاهت مد روز نیست که به خاطرش افتخار به تک بودن و به روز بودن کند!نگاهت فریبنده نیست که یک عمر تاوان دهنده باشد ! نگاهت در درباریان باتیاتوس نمیگنجد که اسپارتاکوس ناجی آن شود ! نگاهت ... نیست که ... !

نگاه تو دریاست که عظمتش پیداست ! نگاه تو پیداست که خوابش رویاست ! نگاه تو رویاست که ردوپایش آشناست ! نگاه تو آشناست که جایگاهش اینجاست ! نگاه تو اینجاست که تپیدنش صدهاست ! نگاه تو ........

و نگاه تو مسیحاست* که سخن از عریانی روح دارد و ... !

و من میبینمش .. استاده آن سو تر .. بغل بگشوده من را سوی خود می خواند ؛ اما

وای از این بغضی که در سینه ست .. نگاهم می کند .. می خواندم .. من در سکوتی سرد

می مانم .. برایش پاسخی ؟؟؟؟ هرگز !! .. غروری کور فرمان می دهد ؛ خاموووووش .

و ........................


1


پ.ن۱ : التماس های عاشقانه ات مانند گفتن دوستت دارم هایت باورکردنیست

          به شرط قبول تبصره ای به شکل سلام هایت در آغاز هر دیدار .

           که ادعای محبت دارد اما بوی فضولی می دهد !!!

پ.ن۲ : روان شناسان را حتی در جیب های لباست می توان یافت !!

           قلب را نمی توان قاچاقی بدست آورد !! ...

           ارتباط ۲ جمله در چیست ؟! ! ! :)

پ.ن خصوصی : دیشب در برهوتی از خواستن ها >> در عالم خواب >> روحت لحظه ای را انگار کیبورد به دست بود و تایپش آسمانی بود ؛ برایم ناخوانا بود ! .. اما لطفی بود بزرگ .. که امروز نتیجه اش را در بیداری دیدم ... ممنون برای قلب بزرگت و ممنون برای بخششت و ممنون ب خاطر زنده کردن دلم ... خواهشا باش >> من دنبال حرف هایت همه جا هستم >> پس هرچه خواستی به این طرف و آن طرف بکشانم >> اماااااااااا تنهایم نذار ... تا ابد مدیونم به تو :)


          نظرات 55 | 9:54 PM جمعه، 2 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: رضا | موضوع: ادبي

اینک تو را میبینم که مقابلم ایستاده ای و به من فرصت میدهی تا آسوده تماشایت کنم و چنان که در تو غرق میشوم، پر شورترین ترانه های محبت را برایت میسرایم و آرام زمزمه میکنم.

بر میگردی و به من لبخند میزنی، لبخندت را نمیبینم و چنان در سفر رویایی چشمانت به پیش میروم که گرم لذتی سرشار میشوم و خود را تسلیم امواج شتابانی میکنم که به دور دست دریای نگاهت میرود و مرا با خود میبرد و چه زجرآور است که تکانم میدهی و مرا از لحظه های ناب عاشقانه ام جدا میسازی.

تا بی تو بودم انگار نبودم و چنان لحظه تولد را به خاطر میسپارم که لبخند آشنا و شورانگیز تو، جان سرد مرا از بی کسی رهانید و گرم و دلپذیر در آغوش محبت جای داد.

و تو نمیدانی که چگونه من از محراب عشق به معراج دوست داشتن پر کشیدم و دانه مهر تو را باران خورده و پاک در سرزمین خشک و تافته قلبم رویاندم.

و تو چگونه میتوانی دریابی که اگر لحظه ای برخیزی و چتر محبت را از سرم برداری و با انگشتان بارانیت، نهال تازه رسته قلبم را زندگی بخشی، من در آتش تنهایی خود خواهم سوخت.

نمیدانم ابر سفید و سبکبال وجود تو از کدام افق برخاست، اما میدانم که خزان بودم، بهارم کردی. دشت بودم، باغم کردی. زمینی بودم، آسمانیم کردی.

و تو ای قناری زرین بال زیبای من، مگذار دمی بی تو بمانم که بی تو بودن...

نه، نباید از بی تو بودن کلمه ای به زبان آورم که از با تو بودن، شیرینترین کلمات و روح نوازترین لحظات را میتوان به تصویر کشید...

 

           من همونم  که میخواستم یک روز دریا بشم

           میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

          آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

         شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم...............

            

 

           


          نظرات 10 | 2:03 PM جمعه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: ميلاد | موضوع: عمومی

شب ...

1

تاریکی موج می زند ، کاش برف می بارید .. حصار حیاط غرق خورشید شده این روزاااا ..

کاش برف می بارید .. اینجا همه چیز بوی تکرار گرفته .. تکراری از جنس غربت .. هیچ چیز

آشنا نیست .. همه چیز غریبه شده .. ازدحام نگاه های دو طرفه .. حتی غریبه تر از نگاه

غریبه ها .. از روزنه ی دیوار اتاق به اطراف نگاه می کنم . آشنایی نیست ؟

عجیب است . من سال ها با نگاه شما ، نگاه می کردم ؟! عجیب نیست ؟! لبخند ... Smile

چراغ دستی را برایم می آوری ؟

جستجو را می جویم ! بیا تا به دل شب بزنیم . پنجره ی اتاقم برایت آشنا نیست ؟

نمی دانم چرا امشب ماه هم دست از فضولی اش بر نمی دارد ! میبینی ؟!

مرتب دارد به کورسوی چراغ دستی که در دستت است از دنیای دیگر موشکافانه می نگرد .

چه می خواهد ؟ غریبه تر از من ... ؟ Smile

یاد قدم زدن روی آب افتادم ، گفت به شوخی !

می خواهم قدم زنم روی انبوهی از هوا اما به جد ! مگر اینکه باور کنم روحم بی بال است !

آنگاه راحت تر می شود روی ابرهای زمینی ، روی سنگ فرش های زمینی ، کنار این همه

آشنای غریب آرام گیرم ...

در میان این همه سکوت ، صدای او مدام در گوشم می خواند ...

سوال میکنی یا سرگرم ؟! ها ؟!

کجاست جشن خطوط ؟

من از کدام سمت می رسم به سطح بزرگ ؟

در کدام زمان در حرارت سیب دست و رو شستیم ؟!

کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟

.

.

.

.

زن زیبایی آمد لب رود . . . آب را گل نکنیم . . . >>> روی زیبا دو برابر شده است . . .


پ . ن : اگه پی نوشتی بود شما زحمتشو بکشید ! ... خدا نگه دار


          نظرات 35 | 5:42 PM چهارشنبه، 13 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: رضا | موضوع: ادبي

سلام ... :)

اسیر آمدنی بی بدیل شدم .. ساحل آشنایی ، مرا به این خلوتگاه بی مانند کشاند .. دلم تنگ بودن و تنگ شدن را در فراسوی نیامدن ها و آمدن های حبابی شکل ، جزر و مد بی بازگشت فاصله را نوازش کرد ...

آنقدر ننوشتم که دلتنگی را " او " قاب لحظه هایش کرد .. بغض را گلوگاه عریان ثانیه هایش کرد .. سکوت ، نیمه ی گمشده ی نگاه های معصومانه اش گشت .. دوس داشتن جمال صورتی اش را ربود ............ " اغراق ها را خوش ست " ..... :)

امشب قشنگ ترین احساس ها ، سرشاترین دلتنگی ها ، ساده ترین نگاه ها ، نزدنی ترین جمله ها ، اجابت نشدنی ترین آرزوها ، فراموش نشدنی ترین خاطره ها ، بلند ترین ناله ها و ......... عجیب ترین ...ترین های دنیا را به دوش می کشم .

حس عجیبی ست که در درون پر از چیزی باشی و از بیرون پر از تناقض با درون ! ... حس بی روحی ست که نگاهت آن نباشد که دلت فریادش می زند .. حس خیسی ست ، باران هر لحظه در نگاهت موج زند ، اما ابری نباشد تا کویرش را شمالی کند ! ...

برای این برگشت ، همینم کافیست ...

هر روز حرف ها و گفته هایت را مرور لحظه هایم می کنم .. هر زمان که فکرم با تو همراه می شود .. بیشتر از قبل یک "جهت شدن" را حس می کنم ... برای شنیدن دوباره لحظه شماری می کنم ................


1


گم شده چون سایه ای در مه

در میان ابر وهم و دود

ازدحام لشگر انبوه تنهایی

در هجوم بی پناهی

خنده ها وو گریه های بی بهانه

عشق های کودکانه

پشت سر بن بست دلتنگی

رو ب رو دیوار ها سنگی

در گریز از کوچه های بسته ی باریک

پیش پایم جاده های مبهم و تاریک

در پی یک پاسخ کوتاه

می روم هر سو ، هر راه ، هر بی راه ...

بسترم آوارگی آواز ... رو ب روی پنجره دیوار

تا کجا بایست تاب آورد

وحشت این سقف خیالی را ...

باز آیا با سه حرف عشق

می توان پر کرد خانه های سرد و خالی را ؟؟؟ !!!

علیرضا عصار


پ ن 1 : می نویسم :

            " دیدار "

            تو اگر بی من و دلتنگ منی ...

            یک به یک فاصله ها را بردار *

پ ن 2 : خدا را دلت احساس کن

            و قدم هایت را محکم تر بردار

            چرا که وقتی ایمان شکست بخورد

             ترس ، پیروزی اش را جشن می گیرد . *

پ ن 3 : من ، سکوت و شب ، عاشق هم هستیم

            و از آن لحظه که خورشید ، این را فهمیده ،

             زودتر به آسمان می آید

             تا خروس های بی محل ...

              راحتمان نگذارند !!! *

گیلاس آبی *


          نظرات 31 | 1:16 AM شنبه، 19 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: رضا | موضوع: ادبي

 

تصور کنید حساب بانکی دارید که در ان هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز

می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت

حساب شما خود به خود خالی می شود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد .

هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .

ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.

باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !

گنجتان را اسان از دست ندهید!

 

به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

 

فراموش نکنید:

                          دیروز به تاریخ پیوست.

                       فردا معما است.

                       و امروز هدیه است!

--


          نظرات 9 | 5:47 PM یکشنبه، 6 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: ميلاد | موضوع: عمومی

 گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم تا نگویی که دلم غافل از ان عهد وفاست .......

 

تو به من خندیدی

وندانستی با چه دلهره ای

سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی وهنوز سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا

                            

باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

                          

 صبر کردن دردناک است وفراموش کردن دردناک تر

                                                                        ولــــــــــــی

  از همه دردناک تر این است که

  ندونی باید صبر کنی یا فراموش....

 

در شهر بدان خوب کنار میرود یک نفر از خارج صف در راس کار میرود...

 

 

 


          نظرات 8 | 7:55 PM جمعه، 28 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: ميلاد | موضوع: عمومی

 

از فاصله ها هیچ نمی دانستم!

از کار خدا هیچ نمی دانستم!

آن روز که در کنار هم خوش بودیم

من قدر تو را هیچ نمی دانستم!

                                      "بیژن ارژن"

 

دلتنگی آدم را بهانه گیر می کند...!

هنوز دلگیری غریبه؟!

ببخش عزیز دل!دلخوری آن روزمان تقصیر من بود،باور کن که به پاکی و صداقت نگاهت ایمان دارم...!

من باور دارم که تو...

اصلن خودم گفته بودم که دلم می خواهد باهمه باشی و بعد اگر باز هم فکر کردی با من به آرامش میرسی سراغم بیایی...

خودم خواسته بودم که این دوست داشتن یوغ اسارتی به گردنمان نباشد،خودم گفته بودم که هیچ کداممان حق نداریم به آن یکی بگوییم"باید...نباید..." ،حق نداریم همدیگر را توی قفس عشق خودمان زندانی کنیم!!

خودم خواسته بودم...

دلتنگ تر از لحظه هایی هستم که آرام آرام داشتی دور می شدی از من...و من چقدر محتاج نرفتنت بودم!

داشتی دور می شدی ودست من از نگاهت کوتاه بود...!

هر کس یک جور عاشقی می کند!یکی با رفتن،یکی با ماندن،یکی مثل تو با بی خبر گذاشتن من و یکی هم مثل من با پر کردن کلبه از دلتنگی های شبانه...

رفیق نیمه راه نباش نازنین...!

"زیباتر از نگاه تو هرگز ندیده ام

کاین گونه از تمامی مردم بریده ام!"

                                             "حمدالله لطفی"

 

ببخش غریبه!!


          نظرات 1 | 10:05 AM یکشنبه، 9 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: ميلاد | موضوع: عمومی

 

دل من تنگ شده ست! 

               و خدایی از دور                                              

                     که همین نزدیکی ست

                              روی این خاک غریب

                                        مهر خود گسترده ست

                                                            ***

                                   دل من می خواهد

                             نزد او بال زنم

                 و از اینجا بروم 

پای رفتن لنگ ست                                                

        وهبوطی دائم راه دل را بسته ست!

                      من از اینجا دلگیر

                                 خاطراتی متروک!

                                         برگی از شاخه فتاد،

                           دل من زجر کشید

                    و خدا می داند،

 بغض من چون خنجر،

              نمک زخم شده ست

                        پای رفتن لنگ و

                                      شانه هایم خسته!

                        و نگاهی از دور

         که همین نزدیکی ست

                         مهر خود گسترده،

                            

                                         او مرا می فهمد!!!

  

خدایا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم.

 

 

مشقم کن
وقتی که عشق را
زیبا
بنویسی
فرقی نمی کند
که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر.

 


          نظرات 7 | 2:55 PM شنبه، 1 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: ميلاد | موضوع: عمومی

تمامي مطالب اين وبلاگ محفوظ مي باشد

منوي اصلي

   صفحه نخست
  پست الکترونيک

درباره ي وبلاگ


نامه ای خواهد رسید از آنسوی نیامده هااا .. امابرای تو .. فقط برای تو . کسی که دلتنگش بودی ، کسی که ... تنها تو ایمان بیاور به وجود پستچی مهربان آسمان  

نويسندگان

آرشيو مطالب

موضوعات

صفحات

پيوند هاي روزانه


پيوند ها

تیم پاپولی>>محمدرضا و میلاد و ...
ذهن زيبا
تنهاترين تنهايي...سائل
ليلي ترين شيرين
هديه اي كوچك به برادر عزيزم
سنگ صبورم خداست
شب های من
پسر فیزیوتراپ
پرنده آبی
دختر بي معرفت
سکوتم از رضايت نيست
ديوونه ي عاقل
... آرزوی همیشگی من
روح سرگردان
آسمان سخت
دفترچه ي ممنوع
ماني محمودي
جن گيران
جوراب پشمی
فاطيما
نگاه ديگر به خود
پريدخت
دوست دیرینه
ئه سرین
سرزمین سبز
::::..يك فنجان حرف دم نكشيده..::::
تالار آيينه
حرف دلنشين
***رها***
دنیای پاک عاشقی
::خدمات وبلاگ نويسان::
طراحي سايت ، هاست و دامنه

نظرسنجي

عملکرد گروه راه شب را چطور ارزیابی میکنید؟
عالی
خوب
متوسط
ضعیف
خیلی ضعف

خبرنامه

نام:  
ايميل:

اضافه حذف

آمار

بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 22
بازديد هاي اين ماه : 327
كل مطالب : 206
كل بازديد ها : 37828
ايجاد صفحه : 0.390625 ثانيه

چت باکس

توضيحات

سرويس وبلاگ نويسي فارسي
----------------------------------

RSS
Powered by IRANBLOG.COM
قدرت گرفته از راه شب